تبليغاتX
پیامبر امید
آخرین نوشته های وبلاگ

کلیک کنید دیوانه واقعی کیست؟ کلیک کنید
کلیک کنید لوگو های حمایتی 13 آبان کلیک کنید
کلیک کنید شهادت گروهي از سران قبايل و عشاير استان سيستان و بلوچستان کلیک کنید
کلیک کنید آشناي غربت تو، رستگاره روز محشر کلیک کنید
کلیک کنید آيت‌الله سبحاني: بايد آزادي به قبور ائمه بقيع بازگردد کلیک کنید
کلیک کنید نگرانم نکند دیگر نباشند .... کلیک کنید
کلیک کنید روایت سعید قاسمی از دیدار هنرمندان دفاع مقدس با رهبر انقلاب کلیک کنید
کلیک کنید عید زیبای فطر کلیک کنید
کلیک کنید روز تمایز متعهدین از منافقین کلیک کنید
کلیک کنید آفتاب سرخ محراب کلیک کنید


ما بر پیمانی که بسته ایم استواریم

اشک و غم کودکانسپهر آسمانهنر مردان خداعروس شهرهای جنوب


این شهر مهم استراتژیك مرزی 6500 كیلومترمربع مساحت دارد. خرمشهر از شمال به اهواز، از شرق به بندرماهشهر، از جنوب به آبادان و از غرب به مرز ایران و عراق محدود است و در زمان وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357 حدود 000/220 نفر جمعیت داشت. خرمشهر در طول تاریخ خود چهار بار اشغال شد كه سه بار آن با اتكا به بیگانگان یا در برابر واگذاری بخشی از سرزمین ایران به وطن بازگشت. اما در آخرین بار، بدون پشتیبانی بیگانگان و بدون واگذاری حتی یك وجب از خاك ایران، خرمشهر آزاد شد.

خرمشهر بعد از ظهر 31/6/59 زیر آتش سنگین ارتش عراق قرار گرفت. یگان های دشمن سپس در این منطقه تهاجم خود را از سه محور آغاز كردند:

 

خرمشهر

از جنوب ایستگاه حسینیه برای بستن جاده اهواز-خرمشهر و از سمت شمال و غرب خرمشهر برای دستیابی به دروازه شهر (پلیس راه). دشمن با اجرای آتش سنگین و هجوم قوای زرهی به سمت خرمشهر و محاصره آن طرح ریزی كرده بود كه هماهنگ با برنامه اشغال سه روزه استان خوزستان خرمشهر را نیز به اشغال در آورد، ولی با مقاومت حماسی مدافعان خرمشهر نه تنها دشمن در اشغال خوزستان ناكام ماند، بلكه با تحمل خسارات و تلفات بسیار، بعد از 34 روز جنگ و گریز، تنها توانست بخش غربی خرمشهر را تصرف كند.

برای آزادسازی منطقه وسیع جنوب غربی اهواز، عملیات بیت المقدس از 10/2/61 آغاز شد كه نهایتاً در مرحله چهارم عملیات و در تاریخ 3/3/61 خرمشهر آزاد گردید.

در روزهای پایانی جنگ و پس از پذیرش قطعنامه 598 از طرف ایران، ارتش عراق كه هیچگاه دست از خوی تجاوزكارانه خود برنداشته بود با انبوهی از لشكرهای خود در 31/4/67 با تهاجمی دیگر خود را به جاده اهواز خرمشهر رساند و 30 كیلومتر از این جاده را اشغال كرد. در حالی كه خرمشهر در خطر محاصره و اشغال مجدد قرار گرفته بود، با پیام هشدار دهنده امام خمینی(ره) و با حضور سپاه و انبوه نیروهای مردمی در این منطقه، طی سه روز درگیری و مقاومت، دشمن عقب رانده شد

خرمشهر

 و حتی فرماندهان برای حمله مجدد و آزادسازی بصره نیز اعلام آمادگی كردند كه این بار حضرت امام فرمودند ما بر پیمانی كه بسته ایم، استواریم.

نوشته شده توسط امید در پنجشنبه 1388/01/27
شهید سید کمال فاضل

یک روحانی میگفت از قسمت ستون فقرات آسیب جدی دیده بود و همه ازش قطع امید کرده بودند.بعدها به شهید آقابزرگی گفته بود که حضرت فاطمه زهرا (س) شفایش داده.بعد از شهادتش هم به خواب مادرش اومده و همین را گفته.

میگفت خدمت صاحب الزمان (ع) هم تشرفاتی داشته.

نوشته شده توسط امید در دوشنبه 1387/12/19
شهید سید کمال فاضل

سردار دلاور سپاه توحيد حاج كمال فاضل فرمانده شهيد گردان هميشه پيروز يازهرا(س)سوم تير ماه 1342درخانواده اي مذهبي چشم به جهان گشود از همان لحظه اول زندگي با تربت پاكش جش سالار شهيدان تبرك شد ،پدر و مادرش در گوشش اذان و اقامه را طنين افكندند و نامش را كمال نهادند و چه زيبا نامي چرا كه به حق به كمال رسيده بود و از او آت كودكي علاقه بسياري به مسائل و مجالس مذهبي داشت و نسبت به خاندان عصمت و طهارت بويژه مادر بزرگوارش حضرت زهرا (س) عشق مي ورزيد .

در هفت سالگي به بستان پا گذاشت و پس از 5سال دوران دبستان را با معدل بالاي به پايان رسانيد و سپس دوران راهنمايي شد .سال تحصيلي سوم راهنمايي ايشان صادف با شروع انقلاب بود .پس ار انقلاب به كسوت مقدس سربازي در آمد .

به هنگام شروع جنگ تحميلي همراه با سه برادرش مشتاقانه به كربلاي خوزستان و كردستان شتافتند در عمليات فتح المبين سخت مجروح شد به طوريكه همه اطباء از معالجه اش نا اميد شدند دوستان نقل مي نمايند كه ايشان در بيمارستان مورد زخم زبان قرار گرفت و به امام زمان (عج)متوسل شد و شفا پيدا كرد .

بعد از مرخص شدن از بيمارستان بلافاصله به جبهه رفت در عمليات والفجر مقدماتي كه مجددا مجروح شدند و در عمليات والفجر 4 با ايمان و اخلاص عجيب و ارتباط الهي خلوزه ها را با 15 نفر از افراد و ياران با وفايش بدون غذا و مهمات و بقول خودش فقط به اميد امام زمان (عج)بعد از چندي ساعت درگيري حفظ كردند .

بعد از والفجر 4بود كه مورد تشويق فرماندهي به ويژه سردار رحيم صفوي قرار گرفت پس از اين عملات به عنوان فرمانده گردان انتخاب شد قبل از عمليات خيبر ازدواج نمود و بد از مدت كمي به جبهه باز گشت و در عمليات خيبر و بدر شركت كرد و مانند درياي پر خروش و مانند كوه استوار و همچون شير صفوف دشمنان خدا را در هم شكست ودر عمليات در برادر گرانقدرش سيد احمد فاضل به فيض شهادت نائل گرديد .

درتابستان 1364به مكه معظمه مشرف شدند ك بلافاصله پس از بازگشت به منطقه رفت ودر عمليات پيروزمندانه والفجر 8شركت نمود و بعد از اتمام ماموريت در گردان هميشه پيروز يا زهرا (س)در روز 23بهمن سال 67مصادف با شهادت مادر بزرگوارش حضرت زهرا (س)به ديدار حق شتافت از آخرين جملاتش اين بود كه مي گفت «الحمدا... كه ماموريتم را به انجام رساندم »

نوشته شده توسط امید در چهارشنبه 1387/11/16
سردار شهید حسینعلی ترکی

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ( سوره احزاب آیه ی 23 )

در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند [و در راه او شربت شهادت نوشيدند]، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند. 


يك شب بعداز نمازجماعت مغرب وعشاء كه به امامت شهيد حسينعلي تركي اقامه شد ، شهيد تركي به تبيين جزئيات تكي پرداخت كه قرار بود آن شب اجرا شود.

يكي از رزمندگاني كه به تازگي به جبهه آمده بود و كمي هم از جبهه و جنگ واهمه داشت براي اينكه در تك شركت نكند در حين صحبت هاي شهيد تركي خود را به خواب زد تا نشان دهد كه خيلي خسته است و نمي تواند در تك شركت كند.

شهيدتركي هم كه او را زير نظر داشت با يك لحن طنز آلود و با لبخند گفت:‍‍‍‍«البته كساني كه خوابشان مي آيد را با خود نمي بريم.»

 

دانلود زندگی نامه

نوشته شده توسط امید در پنجشنبه 1387/11/10
معجره در شب اول محرم

اللهم اشف کل مریض

دوستان این روزها و شبها برای شفای همه بیماران دعا کنید.


تاریخچه دفاع مقدسهنر مردان خداجیره بندی آبعلل قیام امام حسین علیه السلام

 

براساس یک واقعیت

از قدیمی‌های محله سی‌متری جی تهران است. خانه ‌کوچک و با صفایش فاصله چندانی با مسجد جواد‌الائمه ندارد مسجد محل که به ازای هر یک مترش، یک شهید تقدیم اسلام کرده است. پسر پیرزن «مهرداد رحیمی» و دامادش «اصغر بهفر» از همین شهدا هستند شهدایی که دل مسجد این روزها در فراق‌شان خیلی تنگ شده است درست مثل دل پیرزن سر همین دل‌تنگی‌ها بود که لابد پیرزن آن شب قلبش از تپش ایستاد بود جوری احساس عطش می‌کرد. اما او را نه یارای این بود که قدم از قدم بردارد. فقط ناله‌ای سرداد و بعد افتاد چشمانش سیاهی رفت و دیگر هیچ ندید خوب شد والا اگر نه از درد، به یقین از نحوه درمان دق می‌کرد و می‌مرد. قصه چیست؟

هیچ! جنگ روزگار و خون‌ دل خوردن، بی‌معرفتی دیدن و دم بر نیاوردن زجر کشیدن و لب فرو بستن، با سکوت فریاد برآوردن اصلا می‌دانی! باید پای صحبت‌های رضا- فرزند دیگر پیرزن- نشست تا متوجه شد ماجرا از چه قرار است؛ مادرمان را بردیم بیمارستان حضرت رسول. خدا خیرش بدهد. یکی از پزشکان آنجا بعد از اکوی قلب یک طوری که ناراحت نشوم به من گفت: اگر می‌خواهی مادرت تمام نکند عجله کن و او را ببر بیمارستان خاتم‌الانبیاء تا اسم این بیمارستان را شنیدم خوشحال شدم. گفتم:  فقط کافی است کارت بنیاد شهید را نشان بدهم و آنها هم مادرمان را عمل کردند. چه خیال خامی، یارو تا چشمش به کارت بنیاد شهید افتاد گفت: جا نداریم. این در حالی بود که از طریق همان پزشک بیمارستان حضرت رسول مطمئن بودیم جا دارند. حالا فکر می‌کنم اگر کارت بنیاد را نشان نمی‌دادم شاید کارمان را راه انداخته بودند. به طرف گفتم مگر مدعی نیستید که این بیمارستان بیشتر در خدمت خانواده شهداست؟ پس اگر برای مادر شهید جا نداشته باشد برای چه کسی جا دارد؟

 گفت: همین که هست، هیچ‌کاری هم نمی‌توانی بکنی. گفتم: من که می‌دانم شما جا دارید. مریض ما هم وضعش اورژانسی است بپذیرید. نترسید! پولش را می‌دهم. با طعنه گفت: بر فرض هم که جا داشته باشیم. جا مال مریض‌هایی است که نیازهای خاص دارند! دیگر عصبانی شده بودم؛ شده بودم حاج کاظم آژانس شیشه‌ای با این فرق که اگر موجی می‌شدم، مادرم روی دستم می‌ماند. چه کار باید می‌کردم زنگ زدم به اورژانس و هفتاد هشتاد هزار تومان پیاده شدم و مادرم را بردم بیمارستان باهنر، هیچ امیدی هم نداشتم. وقتی مسوولین خاتم‌الانبیا آن‌جور ما را جواب کردند از یک بیمارستان خصوصی چه انتظاری می‌شد داشت... اما باز صد رحمت به اینها لااقل با پول می‌شد راضی‌شان کرد و تخت‌شان اختصاص به مریض‌های خاص!!! نداشت. در اینجا مادرم را خیلی زود بستری کردند ولی چه فایده بعد از چهار روز هنوز مادرم در کما بود؛ نه حرکتی، نه حرفی، نه تپش قلبی- دیگر قطع امید کرده بودم از معصومین هم دیگر کسی نمانده بود که دست به دامانش بشوم. خواهرم اما هنوز امید داشت. رفت مشهد و متوسل شد به حضرت رضا(ع)، یک کمی هم با برادرم درددل کرد:« پس چی می‌گن دست شهدا اون دنیا خیلی بازه؟ هان مهرداد! نمی‌بینی مادرت در چه وضعی است بی‌وفا! نمی‌گویی مادرت چقدر دوست داشت محرم امسال را هم ببینه؟ نمی‌خوای واسه حسین‌(ع) عزاداری کنه؟ دوست نداری واسه غریبی زینب سینه بزنه؟» ...

سرتان را چه درد بدهم، خواهرم در مشهد همین‌طور داشت با برادرم درددل می‌کرد که اینجا مادر یکهو از تحت بلند شد و شفا پیدا کرد. پزشکان وقتی بدن مادرم را چک کردند با تعجب دیدند هیچ‌طورش نیست. سالم سالم است. از فرط خوشحالی همین‌طور اشکی بود که داشت از چشمهایم سرازیر می‌شد. داشتم گریه می‌کردم که مادر از من پرسید؛ رضا! امروز چند شنبه است؟ من که در آن چند روز حسابی بهم ریخته بودم، روزها از دست در رفته بود. یکی از پرستاران گفت: حاج خانم، شب جمعه است؛ شب اول محرم!

علی‌اکبر بهشتی

نوشته شده توسط امید در شنبه 1387/10/14


حديث اميد


در جهت ترویج معارف اسلامی هيچ گونه محدوديتی نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] وجود ندارد.